خرید بک لینک

هيچـــ كســ

ويراني ام را حســـ نكرد

روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟

کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .

مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !

نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی

از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار

.

.

.

و امــــــــروز

بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد

تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را

ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم

مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد 

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ساعت: 13:53


یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه .

یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی کمکم میکنی پیداش کنم ، تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود ، پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه .


هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه .

تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه : میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟

پسر می پرسه چطور و دختر میگه : عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن ، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو
مثل آینه کنی . دختر خندید و گفت : ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره . بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد ودر حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد*انگار ترمزش برید و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو میبینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد

آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود

دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست
 

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ساعت: 13:44

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، 
زيرا :
اگر بسيار كار كند، می گويند احمق است
اگر كم كار كند، می گويند تنبل است
اگر بخشش كند، مي گويند افراط مي كند
اگر ذخیره کند، می گويند بخيل است
اگر ساكت و خاموش باشد می گويند لال است
اگر زبان آوری كند، می گويند ورّاج و پرگوست
اگر روزه برآرد و شب ها نماز بخواند می گويند رياكار است
و اگر نكند میگويند كافراست و بی دين ....
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد
و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
پس تنها آن باشید که خدا را خوش آید. 

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ساعت: 13:31

"دوستت دارم"


معجزه میکند!



"دوستت دارم" نگاهیست گرم که در عمق چشمانت

شعله میکشد...گرم میکند وگاه میسوزاند کسی را که لبریز از عشق توست!

"دوستت دارم"واژه ایست کوچک/اما گفتنش برای ارام کردن

بیقراری های یک دنیای بزرگ وپراز عشق کافیست!

"دوستت دارم"حرف نیست...

"دوستت دارم"گرفتن قلبی در میان دستان تو وهدیه دادن به دیگریست!!

پ ن:"ساده بگویم ازمیان همه ی گفتنی ها ...

(دوستت دارم)








"دوستت دارم"


معجزه میکند!



"دوستت دارم" نگاهیست گرم که در عمق چشمانت

شعله میکشد...گرم میکند وگاه میسوزاند کسی را که لبریز از عشق توست!

"دوستت دارم"واژه ایست کوچک/اما گفتنش برای ارام کردن

بیقراری های یک دنیای بزرگ وپراز عشق کافیست!

"دوستت دارم"حرف نیست...

"دوستت دارم"گرفتن قلبی در میان دستان تو وهدیه دادن به دیگریست!!

پ ن:"ساده بگویم ازمیان همه ی گفتنی ها ...

(دوستت دارم)








همان دیروز که حوای تو شدم دلم را به دریا زدم


واما امروز تو...

چه دریادلانه در هوای دیگری ادم شده ای!!!





 

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ساعت: 13:29

دوباره آسمان این دل ابری شده .


دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .

دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.


میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند.


در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .


دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.


خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.


خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و

 با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند

چشم دوخته است.


دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،


مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .


دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه

 میگیرد.


به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .


آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .


یک شب سرد و بی روح ، سردتر از

این وجود یخ زده.


خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.


تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.


دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.


آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در

 گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.


هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.


میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .


دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .


اما نمی توانم…


دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،


اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه

هایش بگذارم


و آرام شوم… تو نیستی...

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: شنبه 14 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:25

من می گوییم : کسی دوستم ندارد

خداوند می گوید : من تورا دوست دارم

من می گوییم : احساس تنهایی می کنم

خداوند می گوید : من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

من می گوییم : نمی توانم خودم را ببخشم

خداوند می گوید : من تورا می بخشم

من می گوییم : خیلی خسته شدم

خداوند می گوید : ذکر نام من به تو آرامش می دهد

من می گوییم : توان ادامه دادن ندارم

خداوند می گوید : رحمت من شامل حالت است

من می گوییم : نمی توانم مشکلاتم راحل کنم

خداوند می گوید :من گامهای تو را هدایت خواهم کرد

من می گوییم : نمی توانم این کار را انجام دهم

خداوند می گوید : با توکل به من هر کاری را می توانی انجام دهی

من می گوییم : غیر ممکن است

خداوند می گوید : همه چیز ممکن است

من می گوییم : به اندازه کافی باهوش نیستم

خداوند می گوید : من به تو عقل داده ام

من می گوییم : می ترسم

خداوند می گوید : من تورا ترسو نیافریدم

من می گوییم : نگران و نا امید هستم

خداوند می گوید : تمام نگرانی هایت را به من واگذار کن و به رحمت من امیدوار باش

من می گوییم : به اندازه کافی ایمان ندارم

خداوند می گوید :فقط کافی است به جایگاهت در جهان هستی فکر کنی وبه اطرافت بنگری ...

مرا خواهی دید که به تو می نگرم ....

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: شنبه 14 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:23

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.


- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

 

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: شنبه 14 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:22

كوچه راديدی به وقت شب چه تنها ميشود؟بي تو از آن كوچه هم تنهاترم. با توام كهنه رفيق ، ياد ايام قشنگي که گذشت، کنج قلبم گرم است درهمه حال بيادت هستم آرزويم اين است تن تو سالم و روحت شاداب دل يكدانه ي تو سبز وبهاري روزگارت خوش باد ؛

برچسب: نویسنده: حسین شاهبازی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 ساعت: 2:10

صفحه بندی